جـــِـــد

«زان سپس سودی ندارد اعتراف»

قصّه بد است از کجایش آه کشیدن؟
تا کی عذاب از شبی گناه کشیدن؟
وقت نقاب از رخی سیاه کشیدن،
وقت نگاهی است در تباهی وجدان

سِقط صداقت دقیقا آخر نُه ماه
مستیِ شب‌ها میان شهوت اشباح 
غصه‌ی «هلیا» برای گریه‌ی تمساح
باور «صابر» به بی‌گناهی وجدان

نقطه‌ی آغاز شک، شکستن طاقت
لغزش منطق کنار چاه حسادت
بحث وفاداری‌ام میان جماعت
لحظه‌ی محتوم روسیاهی وجدان

قصه رسید از وفا به وحشت وسواس
لکّ خیانت میان پاکی احساس
تَرک زمرّد به حرص سایه‌ی الماس
باختم این گونه در دوراهی وجدان

جـــِـــد

«تو هم باز آمدی ناچار و ناکام»

در مسلخ افتادم به استمداد از اشک این بار

لرزان خزیدم کُنجی از شرمندگی بیمار

رفتم که داغم را به شهری سرد بسپارم

سرما عفونت را مگر می‌رانَد از مردار

رفتم به قصری کهکشان‌آسا چراغانی   

هر گوشه جولانگاه دلقک‌های بی‌مقدار

رفتم به رُستنگاه سبزیجات انسان‌شکل

یخ‌بستگانی در شَک‌اندازانه انسان‌وار

شهری سبکبار از هر احساسیّ و آزرمی

تختی مرصّع بر زمینِ سبز استثمار

آئین اين محنت‌سرای سردِ مهمان‌‌کُش 

از هم گسستن بود، تار از پود، پود از تار

دیوار هر سو، در نه، دیوار از پسش دیوار

آوار بر سرهای فَرد افتادگان، آوار

در هر دو راهی تکیه‌گاهی را رها کردم

آرامش آهویی شد از آهی رمید انگار

خوشنامی آخر خورد دشنامی شبی در بار

لایعقِل افتادم به رقصی یاوه در انظار

هر شب وفادارانه در آغوش من خوابید

کابوس زهرآگین افعی‌های شوم‌افکار

لب تشنه مُردم بر لب شَطّی مگر پند از

«مَن ناصرٌ ینصُرنی»ام گیرند اولی الابصار

مغموم از اضمحلالِ باقی‌مانده‌ام بر خاک،

شهرم گشود آغوش دودآلوده‌ای غمخوار

اغیار می‌پرسند، طوطی‌وار می‌پرسند:

«آخر چرا برگشتی ای آواره؟» با اصرار

آوارگی تقدیر رمزآمیز کولی‌هاست

آوارگی را بی‌وطن‌ها کِی کنند انکار

جـــِـــد

ایلیا

به لطف ابر که حرمت گذاشت پیمان را
خزان ما نکشید انتظارِ باران را
به ضعف و ناله گذشت عُمر در سفر، که خدا
نگیرد از ضعفا گوشِ مفتِ یاران را
بعید نیست اگر توتیا کنم مِن بَعد
اگر چه سِفله‌نواز است، خاک ایران را
خطای من همه این بود بر بساط قمار
به احتمال وفا تکیه دادم ایمان را
هنوز هم تنِ این تار، رامِ شهناز است
که جز به زخمه نوازش نمی‌کند جان را
چگونه این قطرات آیه‌های تطهیرند؟
فروغِ جان بسُرای آیه‌های نسیان را
نه هر که صورتِ خوش دارد آدمی‌خوی است
زمان واقعه بشناس دیو از انسان را
تو با جفا دو سه روزی دگر مدارا کن
«الف» نخوانده چه دانند یاءِ پایان را

جـــِـــد

ربّنا آتنا

-آتنا بر سرت چه آوردند؟
-آتنا را دوباره آزردند.
-آبْرو را چه وقت قِی کردند؟
-آبْ روی حیا که می‌خوردند.

-پشت دژهایشان بیوت عِظام
از تو و یک مداد می‌ترسند؟
-راه نسرین و نرگس این راه است
از همین امتداد می‌ترسند.

-چه شنیدی در آن اتاق نمور
از دهان خروسْ‌جنگی‌ها؟
-با تغیّر سؤال پرسیدند.
-در خصوص مدادرنگی‌ها؟

چه شنیدی تو از تعفّن مغز
از دهان‌های بویناک عریض؟
-وصله‌ها، پشتِ هم، وقیحانه
از دهان‌ها و مغزهای مریض.

اتّهام، اتّهام، بی‌پروا
فارغ از آتش و عذاب انگار
هر شب آیات تازه می‌خوانند:
«ربّنا آتنا عذاب النّار»

-ما سکوتی که بود نشکستیم
در سکوتی که هست می‌شکنیم
ما فقط بغض‌های منتظریم
هر غروری شکست، می‌شکنیم

جـــِـــد

به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی

بیرون از این غم زندگی جاری است
پایان هر کابوس بیداری است
گاهی تنفّس بعدِ بیگاری است
این نکته را تبعید یادم داد

یک ماه بی یک خوابِ خوش، یک ماه،
دور از جماعت گریه با اکراه،
در دستشویی‌های دانشگاه،
دنیا مرا هر رنج دادم داد

شَک واقعی، پیمان خیالی شد
بطری پس از پیمانه خالی شد
شاید ضریحم دستمالی شد
آخر همین «شاید» به بادم داد

این کفر هر چند از بهشتم راند
آغوش خاک این را به من فهماند
هر طور باشد زنده خواهم ماند
این رنج عجب صبری به آدم داد