طنز

موسیو

یار که دکّان رطب دارد او
«موسیو» از بنده طلب دارد او
گفتمش ای منشأ صد خاصیت
با دو سه «هایدا» بکنم راضی‌ات؟
راه کرج دور و ترافیک‌خیز
عاقل از این هر دو نجوید گریز؟
ترس من این است که از بختِ کج
کلّ مسیر از هروی تا کرج
گیر ترافیک بیفتیم و شب
جان من از خستگی آید به لب
.
.
.
یک نمه تجدیدنظر کرد؟ نه.
هر چه به او گفتم اثر کرد؟ نه.
گفت مگر دل به هَوو بسته‌ای؟
یا مگر از صحبت ما خسته‌ای؟
از تو فقط موسیو می‌خواستم
در نظرت گشنه‌‌ی هایداستم؟
خواهش من چیست جز احساس و عشق؟
موسیو نان دارد و کالباس و عشق
پنج پنیر است و سه نان، بیست سس
در همه تهران بِه از آن نیست سس
ژامبون اعلای خوش‌آوازه‌اش،
آن سسِ خوش‌طعمِ به اندازه‌اش،
خوش بوَد ایمان چو کند دستچین
تحفه‌ی پرورده‌ی عشق است این
لقمه‌ی بی‌عشق خورم؟ خیر عزیز!
موسیو می‌خواهم و لاغیر عزیز!
.
.
.
الغرض این شوخگِن از رنجِ راه
آمده در موسیو جوید پناه
نانش و آبش ده عزیزش بدار
موسیواَش دِه که شود رستگار

طنز

روبوسی

بعضی هنرمندان فقط اسباب شرمند
بعضی به هر قیمت پی بازارِ گرمند
بعضی هنرمندان کمی هم کاسه لیسند
هر سفره ای پهن است نامی می‌نویسند
بعضی که بادمجان به دور قاب چینند
بعضی مگس‌هایی به دور انگبینند
بعضی شریفی را فقط در نام دارند
لازم شود عمّامه بر سر می‌گذارند
هر بی‌حیایی تازگی‌ها شد هنرمند
این سفلگان را از طلا قلّاده بستند
بعضی که اُستادند اندر پاچه‌خواری
پنداشتند این چاکری را افتخاری
بی‌مزّه آن خانم که تا دیروز می‌خواند
آهنگ «ویگن» را چنان با سوز می‌خواند
چرخنده پیرامون آن شمع مبارک
مدحش رسید امروز بر سمع مبارک
***
آری در این کشور هم اکنون دُورِ این‌هاست
دریوزگان را بهترین مأوا همین جاست
آن‌ آبرومندان که یا پا در فرارند
محروم یا مغضوب و یا تحت فشارند
بنگر پناهی بر سرش آخر چه‌ها رفت
بهرام خان با آن ید بیضا کجا رفت؟
یا آن هنرمندی که نخلی از طلا داشت
نخلی چرا باید به شرق دور می‌کاشت؟
فرهادی آیا در وطن بد کار می‌کرد؟
در کشوری بیگانه باید کار می‌کرد؟
***
حالا زد و یک خانم خوش‌نام خوش‌پوش
ماچی نمود از پیرمردی محترم، دوش
یعنی که لیلا حاتمی بانوی محجوب
زد بوسه‌ای بر گونه‌های ژیل ژاکوب
فریاد این نوکیسه‌ها بر آسمان رفت
کِای داد بر باد فنا اسلاممان رفت
بحث از شئون و شأن زن آغاز کردند
پای شهیدان را به دعوا باز کردند
اسلام اینان زود می‌لرزد ستونش
یک بوسه گویا می‌نماید واژگونش‌
من مانده‌ام اسلام این ملّت چه سست است
این سان مسلمانی اساسش نادرست است
این نهیِ از منکر چه باشد جز جهالت؟
هر کس کند در کار هر دیگر دخالت
گیرم که ماچی مختصر یا ماچ مبسوط
روبوسی مردم فضولان را چه مربوط؟

طنز

نطنز

تیتر خبرهای وطن را ببین
غائله‌ی سیصد و پنجاه، اوین
حمله‌ی دزدانه به زندانیان
خنده و تکذیبیه‌ی جانیان
واقعه در ثانیه تحریف شد
باز فلان نشریه توقیف شد
قصه‌ی ترفیعِ جناب رئیس
هدیه‌ی خوش‌خدمتیِ کاسه‌لیس
خودکشی از کینه‌ی یک لاشخور
برجک تنهایی یک آش‌خور
پرسش یک گَنده‌دماغ از شهود
بیست و سی چفت دهان را گشود
کوچه‌ی اختر چه نفسگیر شد
داخل این کوچه کسی پیر شد
قلب کسی پیر شد از بی‌کسی
می‌کشد از درد، عذابی کسی
چشم به همراهی من دوخته
پای ریاکاری من سوخته
***
این که تو خواندی مثلاً طنز بود
بی‌مزه اما عملاً طنز بود
خواستم از غصه نجاتت دهم
طنز بگویم که نشاطت دهم
رخصتم اندوه دو عالم نداد
گریه‌ی بی‌وقفه مجالم نداد

طنز

قیلوله‌ی همایونی

اى صندلى‌ات منزل امّيد نهايى
اى پُست و مقام از نظرت مقصد غايى
آنجات نشاندند که قیلوله نمایی؟
آخر تو زبان‌بسته نماینده‌ی مایی؟

يارانه همان‌جاست كه انداخت عرب نِى
افتاده همين يك دو سه صنار عقب از كِى
فى‌الحال كه دولت زده خود را به گدايى
در ماتم سوريه شدى حاتم طايى؟

واللّه چراغی که به مسجد بفروزی
در ریش خودت گیرد و در لحظه بسوزی
آن‌گونه مباش اَر نه سزاوار دعایی
هر شب تف و لعنت کندت بنده خدایی

جانا تو که دلداده‌ی بیروت و دمشقی
در مسجد الاقصی است دلت بسته‌ی عشقی
ای تحفه از ایران که نئی اهل کجایی؟
پس خیر سرت بَهر چه در مجلس مایی؟

بی‌خاصیتی گشته چنان جزو ‌خواصت
از رنج خلایق نشود رنجه حواست
آن‌جا بنشستی خوش و قیلوله نمایی
آخر تو زبان‌بسته نماینده‌ی مایی؟

طنز

سیزده

عجب هوا معطّر است عجب طبیعتی
نه دود و بوق و فحش در حکیم و همتّی
نه کودکان کار از التماس و ناله پُر
نه درّه از سقوط و آهن‌ مچاله پُر
و جمله خلق غرق عیش و مِی‌گساری‌اند
نه مادران شکسته‌دل به سوگواری‌اند
نه چرخ اقتصاد مملکت به گِل نشست
نه هیچ زیر بار زندگی کمر شکست
تورّمی که غرب گفته صحنه‌سازی است
خلاصه هر نفس‌کشی که هست راضی است
***
از این دروغ سیزده، خودم که شاعرم
فقط غمم فزود و شد فسرده خاطرم

***

۱۳فروردین ۹۳

طنز

مداخله در امور داخلی

شنیدم مرد ناهنجار هیزی

پلیدی، فاسدی، قانون‌گریزی

شبی در کوچه‌باغی کنج خلوت

به جوش آمد چنانش دیگ شهوت

که نوشید از خُمی ناپخته جامی

گرفت از کودکی نامُخته کامی

تقّلا می‌نمود آن طفل معصوم

که بازش‌ دارد از آن فعل مذموم

نگون‌بخت آه و عجز و لابه می‌کرد

که معذورم بدار ای ناجوانمرد

جوابش داد: خاموش ای فلانی!

مگر کودک نبودم من زمانی؟

دهان را بسته و در دل دعا کن

توکّل بر خدا و انبیا کن

***

از این اصرار و از آن کودک اکراه

همین‌دم گشت ارشاد آمد از راه

نهیبش زد که ای مردک چه کردی؟

چه با این بی‌نوا، این بچّه کردی؟

بگفتا حق به جانب، گر چه مغموم:

برادرجانم است این طفل معصوم

به مولا شاهدند این اهل کوچه

که داداش خودم بوده، به تو چه؟

به جای این‌که از شهوت بسوزم

برادرجان خود را می‌سپوزم

سپس پرسید با فیس و افاده:

دخالت در امور خانواده؟

تو خود بویی نبردی از خجالت؟

در اَمر داخلی کردی دخالت؟

***

تویی کز نقل و افسانه‌ات ملالی است

مپندار این حکایت‌ها خیالی است

برادر اوّلی نامش نظام است

و این یک را عیان ناگفته نام است

شما همسایگان، یاران، خدا را

ضمادی (یا پمادی) زخم ما را

طنز

هشتِ مارس در تقویم هجری قمری

حاجی از منبر فرود آمد میان مسلمین
با دلی غرق یقین، نور الهی بر جبین
گفت: هر کس را که طوق بندگی بر گردن است
هشتم مارس است، دریابد که این روز زن است
دیگر افزود: از قضا نزد نبی، پیش امام
زن گرامی بود و والا‌گوهر و والامقام
آیه نازل کرد: این زن چون لباسی بهر ماست
عصمت دامان او معراج مردان خداست
باز گفت‌ از سیره و از سنّت پیغمبرش
کان زمان او بوسه زد بر پشت دست دخترش
حاجی از حق و حقوق زن فراوان یاد کرد
اهل مسجد را حسابی پند داد ارشاد کرد
نطق غرّا کرده و داد اندکی گل‌واژه تفت
والسّلامی گفت و نعلینی به پایش کرد و رفت
گفت با خود بهتر است آن شب کمی احسان کند
همسرانش را یکی یک شاخه گل مهمان کند

به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن