جـــِـــد

مار و مَرد

گره افتاد بر ابروی چمن، باکی نیست
کسی از سیزدهم‌های زمین شاکی نیست

گرهی باز نکردم که نماندم در گِل
آدمیزاده عجیب است چرا خاکی نیست

مارها هست در اندیشه‌ی آدم، پیچان
و چنان خیره که بر شانه‌ی ضحاکی نیست

لاله! در بزم مُغیلان منشین خونین دل
پاک‌بازیّ و غمت در دل ناپاکی نیست

نه که از خاکِ تو می‌روید خاشاک و خسی
سَروی افتاد که امروز اثر از تاکی نیست

 بی‌تو ای جنبش زرّینه‌ی انگورستان
هیچ در کاسه‌ی زَر آب طربناکی نیست

شیعه‌وار اشک فروریخته‌ام سر در چاه
عشق جز پیچش آهسته‌ی پژواکی نیست

راز گفتم در الفبای زبانی منسوخ
که الف را به یقین قوه‌ی ادراکی نیست

Advertisements
جـــِـــد

دعای باران

غریبم ای نسیم خوش‌نفس

غریق را به جرعه‌ای هوا،

شکسته را به اشکِ بازگشت،

دوا کن ای گُزیده انزوا

چه زخم‌هایی از تو در من است

چه دردهایی از تو بی‌دوا

به دست‌های خشکِ خالی‌ام

به انحطاطِ بی‌خیالی‌ام

به فکرهای لاابالی‌ام

روا ندار عذاب ناروا

نه! اِی هرازِ دل‌شکسته‌ام

زلالِ بی‌شکیبِ خسته‌ام

در ابری از عطش نشسته‌ام

برس به تشنگان استوا

بیا که بی‌رمق بهاری است

بیا که شهر پرغباری است

بیا که روزِ ناگواری است

عزیز نازنین بی‌نوا

جـــِـــد

مثل پنج حرف حقیقت

هر شب احساس می‌کنم دستی،
پنجه‌ای بی‌خیال و بی‌مقصود،
می‌فشارد کمی گلویم را
تا رهایم کند جنون‌آلود

خفگی نسبتاً غریبانه است
اتفاقی که ساکت افتاده
زندگی میخی است در کفشم
که از اول شکنجه‌ام داده

مرگ را می‌شود تحمل کرد
با کمی اعتیاد و بدمستی
آخر این فکر می‌کُشد من را
سبک است عین مادرش هستی

زندگی باغی است بی‌سر و ته
که سرش میخک آخرش ختمی است
زندگی یک درخت خرمالوست
که سقوطم کنار آن حتمی است

دستی از غیب بر گلویم هست
که مجسم شد از جهان خیال
دستی از آستین هرزگی‌ام
«فُصِمٓت ها هُنا لسانُ القال»

جـــِـــد

یاد آر

دیروز که در تبی جهان می‌سوخت
از سوز و‌ لَهیبش استخوان می‌سوخت
شب ظلمِ عظیمش عمقِ جان می‌سوخت
شب جان و تب آن چه مانده، آن می‌سوخت

ای جانِ رهیده از شبی تبدار
از ظلمت و اضطراب و تب یاد آر

شب مضطرب است و فتنه در راه است
در ابرِ خفا، نهفته‌رخ ماه است
افسانه‌ی تازه‌ای در اَفواه است:
یوسف به مقام صبر در چاه است

ای گوشه‌نشین به شرمِ استغفار
از صبر سروشِ بسته‌لب یاد آر

این لحظه که آفتاب می‌تابد
فریاد فرح فرو نمی‌خوابد،
امروز که خَلقِ تازه بی‌تزویر
لَختی غم کهنه بر نمی‌تابد،

از شمع شریفِ شامِ دهشت‌بار
از اخترِ بی‌رفیقِ شب یاد آر

جـــِـــد

سنگوارگی

تاکْ خُرد و پوک، بازگشته از
بزم گزْنه‌ها، انزوای رَز
ریشه‌ات کجاست؟ سوخت از مرض
خاک سجده‌ات، گِل دوباره شد

زیرِ شوق و شک، شورِ شبهه‌ناک،
شبنمی که بر، گونه‌های تاک،
شب نشسته، صبح، می‌چکد به خاک
وحدت از چه زخم، تکه پاره شد؟

بانگ هجرت است، بی‌سبب تنت،
می‌رَمد که نیست، پای رفتنت
قانعی که در، کامِ مدفنت
اشتهای خاک، با تو چاره شد

هر دو مُشتِ پوچ! پیچ و تاب عبث!
پیله حول زهد، وحشت از هوس
سجده بر هراس، سجده بر قفس
آیه‌های طعن، استخاره شد:

«صبرُ وَالصلاة»، «صابرین» خوب:
مهره‌های نَرد، تکّه‌های چوب
تَطْمَئِنُّ فی، ذِکرِه اَلقلوب
مبتلای صبر، سنگواره شد

جـــِـــد

«زان سپس سودی ندارد اعتراف»

قصّه بد است از کجایش آه کشیدن؟
تا کی عذاب از شبی گناه کشیدن؟
وقت نقاب از رخی سیاه کشیدن،
وقت نگاهی است در تباهی وجدان

سِقط صداقت دقیقا آخر نُه ماه
مستیِ شب‌ها میان شهوت اشباح 
غصه‌ی «هلیا» برای گریه‌ی تمساح
باور «صابر» به بی‌گناهی وجدان

نقطه‌ی آغاز شک، شکستن طاقت
لغزش منطق کنار چاه حسادت
بحث وفاداری‌ام میان جماعت
لحظه‌ی محتوم روسیاهی وجدان

قصه رسید از وفا به وحشت وسواس
لکّ خیانت میان پاکی احساس
تَرک زمرّد به حرص سایه‌ی الماس
باختم این گونه در دوراهی وجدان

جـــِـــد

«تو هم باز آمدی ناچار و ناکام»

در مسلخ افتادم به استمداد از اشک این بار

لرزان خزیدم کُنجی از شرمندگی بیمار

رفتم که داغم را به شهری سرد بسپارم

سرما عفونت را مگر می‌رانَد از مردار

رفتم به قصری کهکشان‌آسا چراغانی   

هر گوشه جولانگاه دلقک‌های بی‌مقدار

رفتم به رُستنگاه سبزیجات انسان‌شکل

یخ‌بستگانی در شَک‌اندازانه انسان‌وار

شهری سبکبار از هر احساسیّ و آزرمی

تختی مرصّع بر زمینِ سبز استثمار

آئین اين محنت‌سرای سردِ مهمان‌‌کُش 

از هم گسستن بود، تار از پود، پود از تار

دیوار هر سو، در نه، دیوار از پسش دیوار

آوار بر سرهای فَرد افتادگان، آوار

در هر دو راهی تکیه‌گاهی را رها کردم

آرامش آهویی شد از آهی رمید انگار

خوشنامی آخر خورد دشنامی شبی در بار

لایعقِل افتادم به رقصی یاوه در انظار

هر شب وفادارانه در آغوش من خوابید

کابوس زهرآگین افعی‌های شوم‌افکار

لب تشنه مُردم بر لب شَطّی مگر پند از

«مَن ناصرٌ ینصُرنی»ام گیرند اولی الابصار

مغموم از اضمحلالِ باقی‌مانده‌ام بر خاک،

شهرم گشود آغوش دودآلوده‌ای غمخوار

اغیار می‌پرسند، طوطی‌وار می‌پرسند:

«آخر چرا برگشتی ای آواره؟» با اصرار

آوارگی تقدیر رمزآمیز کولی‌هاست

آوارگی را بی‌وطن‌ها کِی کنند انکار