جـــِـــد

ای ظریفِ جهان سلامٌ علیک

غرب آستانِ انزال، شرق عُجبِ سربزیری

خاورمیانه بی‌خویش، ساکت‌تر از کویری

افسانه‌ی تمدن! ای ریشخند تاریخ

اسطوره‌ی شرارت! ای درکِ ناگزیری

سرگشته در بیابان، ای داغدارِ باران

تا کِی پناهجوی از، باران داغِ تیری

آوار دوزخ است این، آغازِ رویشی نیست

انزال خشک پهپاد، در زاغه‌ای حصیری

از زخم تیرباران، مسمومِ دود بهمن

من تیر می‌کشیدم، مانند قلب پیری

من دست‌بسته بودم، نازک‌تر از حریری

از من گلوله خوردی، آن‌قدر بی‌نظیری

مُستسقی از چه رویی، در پیشگاه میراب

شطّی شو، سدشکن شو، ای خون گرمسیری

«آن روز دیده بودم، این فتنه‌ها که برخاست»

از اشک شرمِ دلّاک، بر شانه‌ی امیری

Advertisements
جـــِـــد

مار و مَرد

گره افتاد بر ابروی چمن، باکی نیست
کسی از سیزدهم‌های زمین شاکی نیست

گرهی باز نکردم که نماندم در گِل
آدمیزاده عجیب است چرا خاکی نیست

مارها هست در اندیشه‌ی آدم، پیچان
و چنان خیره که بر شانه‌ی ضحاکی نیست

لاله! در بزم مُغیلان منشین خونین دل
پاک‌بازیّ و غمت در دل ناپاکی نیست

نه که از خاکِ تو می‌روید خاشاک و خسی
سَروی افتاد که امروز اثر از تاکی نیست

 بی‌تو ای جنبش زرّینه‌ی انگورستان
هیچ در کاسه‌ی زَر آب طربناکی نیست

شیعه‌وار اشک فروریخته‌ام سر در چاه
عشق جز پیچش آهسته‌ی پژواکی نیست

راز گفتم در الفبای زبانی منسوخ
که الف را به یقین قوه‌ی ادراکی نیست

جـــِـــد

دعای باران

غریبم ای نسیم خوش‌نفس

غریق را به جرعه‌ای هوا،

شکسته را به اشکِ بازگشت،

دوا کن ای گُزیده انزوا

چه زخم‌هایی از تو در من است

چه دردهایی از تو بی‌دوا

به دست‌های خشکِ خالی‌ام

به انحطاطِ بی‌خیالی‌ام

به فکرهای لاابالی‌ام

روا ندار عذاب ناروا

نه! اِی هرازِ دل‌شکسته‌ام

زلالِ بی‌شکیبِ خسته‌ام

در ابری از عطش نشسته‌ام

برس به تشنگان استوا

بیا که بی‌رمق بهاری است

بیا که شهر پرغباری است

بیا که روزِ ناگواری است

عزیز نازنین بی‌نوا

طنز

موسیو

یار که دکّان رطب دارد او
«موسیو» از بنده طلب دارد او
گفتمش ای منشأ صد خاصیت
با دو سه «هایدا» بکنم راضی‌ات؟
راه کرج دور و ترافیک‌خیز
عاقل از این هر دو نجوید گریز؟
ترس من این است که از بختِ کج
کلّ مسیر از هروی تا کرج
گیر ترافیک بیفتیم و شب
جان من از خستگی آید به لب
.
.
.
یک نمه تجدیدنظر کرد؟ نه.
هر چه به او گفتم اثر کرد؟ نه.
گفت مگر دل به هَوو بسته‌ای؟
یا مگر از صحبت ما خسته‌ای؟
از تو فقط موسیو می‌خواستم
در نظرت گشنه‌‌ی هایداستم؟
خواهش من چیست جز احساس و عشق؟
موسیو نان دارد و کالباس و عشق
پنج پنیر است و سه نان، بیست سس
در همه تهران بِه از آن نیست سس
ژامبون اعلای خوش‌آوازه‌اش،
آن سسِ خوش‌طعمِ به اندازه‌اش،
خوش بوَد ایمان چو کند دستچین
تحفه‌ی پرورده‌ی عشق است این
لقمه‌ی بی‌عشق خورم؟ خیر عزیز!
موسیو می‌خواهم و لاغیر عزیز!
.
.
.
الغرض این شوخگِن از رنجِ راه
آمده در موسیو جوید پناه
نانش و آبش ده عزیزش بدار
موسیواَش دِه که شود رستگار

جـــِـــد

مثل پنج حرف حقیقت

هر شب احساس می‌کنم دستی،
پنجه‌ای بی‌خیال و بی‌مقصود،
می‌فشارد کمی گلویم را
تا رهایم کند جنون‌آلود

خفگی نسبتاً غریبانه است
اتفاقی که ساکت افتاده
زندگی میخی است در کفشم
که از اول شکنجه‌ام داده

مرگ را می‌شود تحمل کرد
با کمی اعتیاد و بدمستی
آخر این فکر می‌کُشد من را
سبک است عین مادرش هستی

زندگی باغی است بی‌سر و ته
که سرش میخک آخرش ختمی است
زندگی یک درخت خرمالوست
که سقوطم کنار آن حتمی است

دستی از غیب بر گلویم هست
که مجسم شد از جهان خیال
دستی از آستین هرزگی‌ام
«فُصِمٓت ها هُنا لسانُ القال»

جـــِـــد

یاد آر

دیروز که در تبی جهان می‌سوخت
از سوز و‌ لَهیبش استخوان می‌سوخت
شب ظلمِ عظیمش عمقِ جان می‌سوخت
شب جان و تب آن چه مانده، آن می‌سوخت

ای جانِ رهیده از شبی تبدار
از ظلمت و اضطراب و تب یاد آر

شب مضطرب است و فتنه در راه است
در ابرِ خفا، نهفته‌رخ ماه است
افسانه‌ی تازه‌ای در اَفواه است:
یوسف به مقام صبر در چاه است

ای گوشه‌نشین به شرمِ استغفار
از صبر سروشِ بسته‌لب یاد آر

این لحظه که آفتاب می‌تابد
فریاد فرح فرو نمی‌خوابد،
امروز که خَلقِ تازه بی‌تزویر
لَختی غم کهنه بر نمی‌تابد،

از شمع شریفِ شامِ دهشت‌بار
از اخترِ بی‌رفیقِ شب یاد آر