جـــِـــد

مار و مَرد

گره افتاد بر ابروی چمن، باکی نیست
کسی از سیزدهم‌های زمین شاکی نیست

گرهی باز نکردم که نماندم در گِل
آدمیزاده عجیب است چرا خاکی نیست

مارها هست در اندیشه‌ی آدم، پیچان
و چنان خیره که بر شانه‌ی ضحاکی نیست

لاله! در بزم مُغیلان منشین خونین دل
پاک‌بازیّ و غمت در دل ناپاکی نیست

نه که از خاکِ تو می‌روید خاشاک و خسی
سَروی افتاد که امروز اثر از تاکی نیست

 بی‌تو ای جنبش زرّینه‌ی انگورستان
هیچ در کاسه‌ی زَر آب طربناکی نیست

شیعه‌وار اشک فروریخته‌ام سر در چاه
عشق جز پیچش آهسته‌ی پژواکی نیست

راز گفتم در الفبای زبانی منسوخ
که الف را به یقین قوه‌ی ادراکی نیست

Advertisements

پاسخی بگذارید...

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s