جـــِـــد

مثل پنج حرف حقیقت

هر شب احساس می‌کنم دستی،
پنجه‌ای بی‌خیال و بی‌مقصود،
می‌فشارد کمی گلویم را
تا رهایم کند جنون‌آلود

خفگی نسبتاً غریبانه است
اتفاقی که ساکت افتاده
زندگی میخی است در کفشم
که از اول شکنجه‌ام داده

مرگ را می‌شود تحمل کرد
با کمی اعتیاد و بدمستی
آخر این فکر می‌کُشد من را
سبک است عین مادرش هستی

زندگی باغی است بی‌سر و ته
که سرش میخک آخرش ختمی است
زندگی یک درخت خرمالوست
که سقوطم کنار آن حتمی است

دستی از غیب بر گلویم هست
که مجسم شد از جهان خیال
دستی از آستین هرزگی‌ام
«فُصِمٓت ها هُنا لسانُ القال»

Advertisements

پاسخی بگذارید...

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s