جـــِـــد

یاد آر

دیروز که در تبی جهان می‌سوخت
از سوز و‌ لَهیبش استخوان می‌سوخت
شب ظلمِ عظیمش عمقِ جان می‌سوخت
شب جان و تب آن چه مانده، آن می‌سوخت

ای جانِ رهیده از شبی تبدار
از ظلمت و اضطراب و تب یاد آر

شب مضطرب است و فتنه در راه است
در ابرِ خفا، نهفته‌رخ ماه است
افسانه‌ی تازه‌ای در اَفواه است:
یوسف به مقام صبر در چاه است

ای گوشه‌نشین به شرمِ استغفار
از صبر سروشِ بسته‌لب یاد آر

این لحظه که آفتاب می‌تابد
فریاد فرح فرو نمی‌خوابد،
امروز که خَلقِ تازه بی‌تزویر
لَختی غم کهنه بر نمی‌تابد،

از شمع شریفِ شامِ دهشت‌بار
از اخترِ بی‌رفیقِ شب یاد آر

Advertisements

پاسخی بگذارید...

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s